تبلیغات
وستام گودرزی
* این متن رسما یک وصیت نامه از طرف من ( وستام گودرزی) میباشد*
سلام به خودم که به جز خیر ، شر هیچ کسی را سود ندانستم.
زادگاهم دلهای خویشانم
دلخوشیهایم نیز... 
وفاتم گرچه نزدیک است
لیکن " 
تا ابد خوشنودم.
مختصر گویم من از احوال خویش
تو چه دانی درد را در سینه بود یا زمان رفتنم بود.
تو چه دانی گونه هایم سالیان دور خیس بود یا همین تازگیا
تو چه دانی مهر را یارم بود یا هر مهربانی
تو هیچ ندانستی از من
من گم شدم
در آفتاب بی نشانی 
که نهان بود از هر نشانی
خسته بودم ،گسسته ای از پیش
عاقب گریه امانت را میبرد از پیش
دل دادم
جان دادم ...
در هست و نیست
در جان تو...
من امانتی از قصه های کودکی بودم
کودکی با چشمان بادامی شکل
من امانتی از تو بودم
و تو وفایت گاه و بی گاه آزارم میداد
و و هیچ ندانی واژه هایم به چه معناست
مرا سلطان ایهام میخواندند
مرا مجازی حال و هوایم میداند
مرا دستی به قلم بود و اشک 
و تو گاهی نفهمیدی 
میسرایم
آری...
تو هیچ ندانستی 
خود گم شده در رویای خویشی
ساده ازمهمان روزهایت گذشتی
شب نیز مهمان بودم
قصه ی دور همی گوش دادی تاکنون
یکی خنده از ذوق
دیگری استاد سخن
من نیز گوشه چشمم سوی دیوار
و باز هم تو هیچ ندانستی که دیوار را اخت عجیبی سوی چشمانم بود.
بودم
من در میان شما بودم
دلدادگی را از تو آموختم
بخشش
احترام
گذشت
صفتهای اهل زمین را
با تو معنا میکردم
این همه اصوات درهم و برهم
با تو چنگ میزدم بارها 
در صدای حمیرای زمین
و تو باز هم ندانستی اشک من ، سوی کدامین جوی سرازیرمی شد
اسیر خاکم اکنون
اسیر سفیدی
و تو باز میمانی و رنگ سیاهت
سنگ را من مینویسم
نه خطوطی عربی 
نه نام پدر
نه تولد
نه وفات
نه جای شمعی 
نه ستونی
ساده مینویسی
"وستام گودرزی"
هر آنکس که قلمی پیش من دارد بستاند
من مدادم رو به پایان است 
کاغذم کو
حلالم کن
با جمله" یادش بخیر"
هر آنچه ماند از من ،سوی نگارم
هر آنچه از من ماند ،سوی نگارم
هر آنچه داشتم ، برای نگارم
پس برای اوست
نه برای هر کسی
هرجوری دوست دارین عزا بگیرین برام اصلا مهم نیست ، داربست بزنین یا نه ، قران بخونین یا نه، فقط خاکم کنید و بس
مزاحم دلخوشی هاتون نخواهم شد
دوست من فقط نگارم بود 
دوستت دارم نگار، بعد از من نترس از زندگی 
طاقت بیار هم نفس
برای همیشه بدرود
وستام گودرزی
بیستم فروردین یک هزار و سیصد و نود و چهار



تاریخ : دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 | 02:31 ب.ظ | نویسنده : مجتبی گودرزی | نظرات
میخواهم عوض شوم ..
چرا دلتنگ باشم
تو باید دلتنگ شوى
می خواهم آن سیب بالای درخت باشم
رسیدن به من آسان نیست
اگر همتش را نداری
به همان سیب های کرم خورده ى روی زمین قانع بـاش

برگرفته شده از vestam.blog.ir


تاریخ : پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395 | 09:48 ب.ظ | نویسنده : مجتبی گودرزی | نظرات

Dance me to your beauty with a burning violin

Dance me through the panic 'til I'm gathered safely in

Lift me like an olive branch and be my homeward dove

Dance me to the end of love

Dance me to the end of love

 

Oh let me see your beauty when the witnesses are gone

Let me feel you moving like they do in Babylon

Show me slowly what I only know the limits of

Dance me to the end of love

Dance me to the end of love

 

Dance me to the wedding now, dance me on and on

Dance me very tenderly and dance me very long

We're both of us beneath our love, we're both of us above

Dance me to the end of love

Dance me to the end of love

 

Dance me to the children who are asking to be born

Dance me through the curtains that our kisses have outworn

Raise a tent of shelter now, though every thread is torn

Dance me to the end of love

Dance me to your beauty with a burning violin

Dance me through the panic till I'm gathered safely in

Touch me with your naked hand or touch me with your glove

Dance me to the end of love

Dance me to the end of love

Dance me to the end of love



تاریخ : جمعه 1 اسفند 1393 | 09:02 ب.ظ | نویسنده : مجتبی گودرزی | نظرات
سیاهی را فرمان سکوتش میخانم.
تو چه دانی که من سیاهم یا تو رو سیاه.
سایه خطاب به من
 


تاریخ : جمعه 1 اسفند 1393 | 09:54 ق.ظ | نویسنده : مجتبی گودرزی | نظرات
این جان و تن خسته که در سیاهی میبینی...
نشان از بی مهری رنگ سپیدم نیست
من خود رنگ باختم زین سبزی روزگار...
من خود وا دادم همه سرخی دل را
من بخشیدم همه آبی ی دریایم را به نور آفتابش
تو چنان باش که گریبان زردی غروبش نشوی
من رنگ باختم در هیاهوی همین مهتاب و آفتاب
تو چنان باش که خویشتن رنگ سیاهت نبلعد سپید را
آری....
 من و تو رنگ همیم
لیکن تو سیاهی را رنگ ندانستی
 و من رنگ سپیدش پیشتر بخشیدم
رنگ تو رنگ غم است
رنگ بی رنگی مباش
ای هفت رنگ زاییده مهر خدا
مجتبی گودرزی در گاهی از زمان



تاریخ : پنجشنبه 6 شهریور 1393 | 11:27 ق.ظ | نویسنده : مجتبی گودرزی | نظرات
چشم دل را سینه اش افروخت ...
او که مدام پیک شرابم میریخت...
خواب و بیدارم سخنی جز رندی نیست...
هر نگاهم به در میخانه اش خشکید...
پیر گفت: تو چه دانی گره از بیداری باز کردی یا که بستی
درگاهی از زمان.مجتبی


تاریخ : سه شنبه 4 شهریور 1393 | 08:26 ق.ظ | نویسنده : مجتبی گودرزی | نظرات
من به هیچ سیبی خشنود نیستم
حالم خیلی خرابه


تاریخ : جمعه 2 خرداد 1393 | 11:51 ق.ظ | نویسنده : مجتبی گودرزی | نظرات
در جایی چشم به جهان میبندم  که سزاوارم نیست....
سایه دیوار کوتاهی
که گرد و خاکش نیز پایش باشد...
نشان از اشکهای خستگی دارم ...تو نیز میدانی
دلیل هرچه زیستم را خود میدانم... ولی تو این بار هیچ نمیدانی
دلم شوری نداره از رفتن
 تنها چیزی که به دل بستم تو بودی و رنگ نگارت
ولی اینبار نترس از من
از روز رفتن
بیا اینبار گریه از سر گیر برای دلی ساده
من با من فرق معنا دارد اینبار
سلطان ایهام رنگ خشکی به کویرش داده
میدانم
که میدانی سلطانت کجا دلش شور میزد....
بیا و از رنج من درسی مگیر...
 ای دلی که آزردم .............حلالم کن
شیری که نوشیدم............حلالم کن
بیا و از رنج من هیچ سخن مگو...
یاد اتفاقی که افتاده ..فراموشش کن
یاد خنده های پیش از رفتن...فراموشش کن
میدانم
سلطان من ایهام نیست
فعل نیست
صفت نیست
شیء نیست
میدانم م مم  م م م م م ایهام من سایه ای بیش نیست
زیر سایه خویش جان خواهم داد
سایه که باران نمیدهد 
پس چتر بارانم باش هرگاه که باران دیدی...
در جایی چشم به جهان میبندم
که گاه و بیگاه فرتوت میشد دلم در او
گاه و بیگاه نفسم به تندی میرفت در او
گاه و بیگاه امانم را میبرید اشکهایم ...در او
...
...
اشکی نخواهی دید
دلی نخواهد ترسید
بعد من
قصه از نو بنویس...... ای چتر بارانم
هرگاه که باران دیدی آغوش باز کن ............
که من همین بارانم
مجتبی در گاهی از زمان ...برای چتر بارانش...سلطان ایهامش....بیست و چهارم اذر ماه 1392 



تاریخ : یکشنبه 24 آذر 1392 | 03:55 ب.ظ | نویسنده : مجتبی گودرزی | نظرات

به ورای آسمانم چشم دوخته ام ....

در تراسی که گه گاهی خیس باران میشود....

به انسوی آرزوهایم  گذر میکنم....

قدمهای گرفتار ساکنان زمینم را نظاره میکنم....

و چه زیباست این فقر  دلتنگی های اهل زمین...

به جستن یکدیگر ...

به قدم گذاشتن بر رد پای همدیگر..

کودکی بر بام خنده هایش از دور پیداست...

به گمانم  بزرگش قول نقلیه ای کوچک داده باشد به او....

و چه زیباست این فقر دلتنگی های اهل زمین....

روی  به دیده خود میگردانم...

به صدای خس و خاشاک دلم خو میگیرم...

مست نگاهم

خیره به دستانم...

دگران را سوی زمان میپندارم...

و چه زیباست این  فقر پنداشتن ره دگران...

هنگ کردم. دیگه نمیتونم ادامه اش بدم... چون تیک تیکی از ثانیه های زمانم را زنگ دری لرزاند....

و ترک کردم گوشه ای از جیب زمانم را...و چه زیباست این فقر گران ...تو چه دانی که گوشه به چشمان دلم بود یا که دستانم...

مجتبی گودرزی در گاهی از زمان... برای اهل زمین.11.9.2013



تاریخ : شنبه 18 آبان 1392 | 11:35 ب.ظ | نویسنده : مجتبی گودرزی | نظرات
میشه زنده باشی و اما برای هیشکی نفس نباشی....
میشه دلت گریه کنه ولی اسیر تنهایی های هیشکی نشه...
اره میشه...
من میگم میشه:
فقط کافیه یه شب چشماتو ببندی و به دنیا اصرار نکنی که منتظرت بمونه تا بهش برسی....
من میگم میشه:
فقط کافیه بدونی تو هوای کی داری پرواز میکنی...
من میگم میشه:
فقط کافیه کاری کنی بغض  کسی رو نبینی
من میگم میشه:
فقط کافیه رویای با او بودن و یا با او نبودن رو به خاک بسپاری...
من میگم میشه:
فقط کافیه بذاری دنیا برات بمیره نه اینکه تو براش بمیری...
مجتبی در گاهی از زمان... یکشنبه شب 14.7.92


تاریخ : یکشنبه 14 مهر 1392 | 08:34 ب.ظ | نویسنده : مجتبی گودرزی | نظرات
امشب گوشه میخانه نشستی و پیاله به دستم دادی
دریغ از برگ سبزی که بر در میخانه خشکید
امشب ساقی میخانه پیک می میریخت و دلدارش را نبود
تو چه دانی که دلدارش را صف اول می ریخته بود
امشب تو گناه همگان را در چشم مستانه مردی دیدی
من نمیدام تو چه دانی از من و مردان این میخانه
مجتبی گودرزی... در گاهی از زمان


تاریخ : دوشنبه 14 مرداد 1392 | 09:02 ب.ظ | نویسنده : مجتبی گودرزی | نظرات

اگه برگردی............خویشتنم با دلت زنده می شود.....رنگ می گیرد

اگر برگردی.............ره عمرم نسیم زندگی میگیرد... سبز میگردد

اگهه برگردی...........نیاز از سوی نا اهلان نمی گیرم من.....

 اگه برگردی.............. زحمت از روی گرانت برنمی دارم......

اگه ..برگردی.... چاک میدهم سینه از درد بی عیبی....گم میشوم در تو غم های تو....

اگه برگردی....... باورش سخت است دل کندن این همه وابستگی....

سنگ سختی ام را میفشارم ..... با تو از دنیا گذر خواهم کرد....

مجتبی. در گاهی از زمان



تاریخ : شنبه 5 مرداد 1392 | 08:48 ب.ظ | نویسنده : مجتبی گودرزی | نظرات
یادم رفته از کجای قصه ام تورا اضافه کردم ..یادم رفته کی اومدی...یادم نیست شب بود
شفق بود
فلق بود
هر چی که بود خوب یادمه که هیشکی قصه مو ورق نمیزد....
یادم نیست چند سالم بود
ولی فکر کنم خیلی بچه بودم
چون هنوز شبها >کابوس اون وقتارو میبینم.....
من از کابوس نمیترسم
اونی که باید بترسه من نیستم
....
یادم نیست من از کی مینوشتم....
فقط اینو یادم مونده کتابامو خیلی دوست داشتم... شاید من هیچوقت نویسنده نبودم....
نمیدونم.....
واقعا نمیدونم......
من مال کدوم کتابم هستم....
شاید چون تاریخی دوست دارم .... با تاریخ خو گرفته ام... 
شایدم
شایدم
یک شبه با خوندن کتابی به اینده رفتم......
ولی من اینده رو دوست ندارمممممم
چیکار کنم....
من نمیخوام فردا بشم
اینده از آن من نیست.....
من به اوراق چروکیده و خط خورده خویش خوشنودم......
با من نمی مانی.....
ای
ای
ای..
ای...
کابوس تکراری
قول میدم همه چی رو یادم بمونه.....
همه کتابامو از اول بخونم
اینقدر و انقدر بخونم که برخواب چیره بشم
فتوای حرام بودن خواب را بر خودم حلال کنم...
بیا..
بیا دیگه...
اگه بخوابم باز کابوس میبینم....
تو که نمیخوای من بترسم..................................


تاریخ : پنجشنبه 3 مرداد 1392 | 08:21 ب.ظ | نویسنده : مجتبی گودرزی | نظرات
سنگ باش
سخت باش
ولی وقتی بامنی صبور باش
من دیده نهان دارم از سوی گناه
این تویی که همگان محو تماشای تواند...
سنگ قبرم باش
لال باش
ولی وقتی با منی صبور باش
من گرانمایه سخن میگویم از سوی گناه
این تویی که همگان شر و خیرت نمیدانند....
سنگ سینه ام باش
..........باش
ولی وقتی با منی صبور باش
 در گاهی از ارزوهایم
در زمان
در تیک تیک ثانیه ها


تاریخ : یکشنبه 23 تیر 1392 | 02:00 ب.ظ | نویسنده : مجتبی گودرزی | نظرات
اهای یییییییییییییییییی
خاک
بر 
سر
که میریزی
ای گورکن
به من دست نزن
پا به سیاهی من نزن
از من دور شو
گرفتارم میشوی
من حتی لایق گورکنی مث تو نیستم
صدای لاشخور را میشنوی.....
من لقمه چرب و کثیفی هستم
مرا لقمه خودنکن
ای خاک
ای خاک 
بر
سر من نریز
گورکن
صدای لاشخوران را بشنو
صدایت میزنند
دست بردار
.........................
.................
..........
....
..
.
کاش خار میشدم 
ولی اینچنین خاک نمیشدم
مجتبی گودرزی
از دفتر : هرچه دارم میسرایم
23 تیرماه یکهزارو سیصدو 92


تاریخ : یکشنبه 23 تیر 1392 | 01:10 ب.ظ | نویسنده : مجتبی گودرزی | نظرات
نقاش خوب سراغ ندارم...
 یعنی ادعا میکردن که نقاشی بلدن...
ساده اومدن
ولی گرگ بودن
دندوناشون تیز بود
زود سیاه شدن.....
دیوار دلمو خط خطی کردن و رفتن...
بی آنکه نقشی برایم نقاشی کنند
.....
....
.
و من نیز هنوز با دندانهای آسیابم لقمه میگیرم...
از خودم.... برای نقاشی که خواهد آمد...
فی البداهه...
مجتبی. شیراز. پنجم تیرماه 1392




تاریخ : یکشنبه 23 تیر 1392 | 01:08 ق.ظ | نویسنده : مجتبی گودرزی | نظرات
و در اسمان پر ستاره چشمانی دیدم که از زمین به من نزدیکتر بود .....
پلکهایم را دیگر توانی برای نگریستن نیست....
به تحلیل رفت انچه از عمق وجودم تا ستاره دلم جاری بود.... او نیز پروازی اسمانی داشت ولی با این تفاوت که سالها پیش خود را به دریای دل من زده بود ..
اری 
اری
او در من غرق شد 
و
مرد
مرد
کاش واژه مردن را کنایه و استعاره اش نمیدادم...
او دل داد
او زیبا دل داد
او شایسته دل دادن بود
او همه نثر و شعر بود
به سختی در واژه هایم جانش میدهم
او همه جانان من بود...
مجتبی ... در گاهی از خویش...21.4.92



تاریخ : جمعه 21 تیر 1392 | 10:36 ب.ظ | نویسنده : مجتبی گودرزی | نظرات
دیده بر تاک دلی خشکیده ، خیره کنم
همه جان و تنم را وصله او سیراب کنم
دیده بر خاک عاشق شهیدی ، زانو بزنم
همه جان و تنم را ره او، سیراب کنم
دیده بر نحیف دست مادری ، بوسه زنم
همه جان و تنم را درد او  ،سیراب کنم
دیده بر خش و خاشاک پیشانی پدرم 
همه جان و تنم را .....
همه عمر و نفس را....
سیراب دل درویش پدر خواهم کرد....
بیاد پدرم.. مجتبی گودرزی... شیراز... در گاهی از زمان...
چهارتیرماه یک هزار و سیصد 92


تاریخ : سه شنبه 4 تیر 1392 | 09:34 ب.ظ | نویسنده : مجتبی گودرزی | نظرات
بیخیال از هرچه در درون خود داشتم به پیشواز دلی میرفتم که گویی از آن سو امده بود. پیشتر بر لبانم سخت واژگانی را چون سیل جاری میکردم  گویی که هزاران ابر بر لبانم میگریست.
با واژه ها به نرمی سخن میگفتم...
آواز دلی دردمند را با فصلی از واژه ها مینوشتم تا که نبینند و نشنوند قصه  فصل من را
واژه هایم عاری از آه و سوز بود...
چرا که من با خویش و خود و خویشتن پیمان بسته بودم که روزی واژه هایم را برای غزلی دیگر بسرایم...
واژه هایم سرشار از تعهدی عاشقانه است.... اکنون
مجتبی. شیراز. در گاهی از زمان.28.3.1392



تاریخ : دوشنبه 27 خرداد 1392 | 06:50 ب.ظ | نویسنده : مجتبی گودرزی | نظرات
امشب از خواب گرانی ، مست خواهم گذشت.
دیده به جانم ، گذر از یار ، سرمستی کنم.
من ره خویش و دگران را، سر مستی دادم.
دیده به می ، گذر از یار، سرمستی کنم.
امشب از بوسه مستی، خیزو چنگی خواهم زد.
می به پیاله، گذر از یار، هر نفس سرمستی کنم.
مجتبی.در گاهی از زمان. 26.3.1392


تاریخ : یکشنبه 26 خرداد 1392 | 09:43 ب.ظ | نویسنده : مجتبی گودرزی | نظرات
زندگی ام را شبیه  باغ  گل سرخی خواهم کرد  
و برایش
سوگند یاد میکنم
که دگر بار 
هرگز
رنگ زردی  به سخن نخواهم آورد
و تا چشم و دلم یارای زیستنم باشد  
ره افسانه شدن به گلم بیاموزم..
من باغبانی بیش نیستم
مجتبی در گاهی از آرزوهایش
92.3.2



تاریخ : پنجشنبه 2 خرداد 1392 | 09:32 ب.ظ | نویسنده : مجتبی گودرزی | نظرات
من در دنیا خواهم ماند اما از او هویتی به ارث نخواهم برد .  راه زندگی من در اینجاست ولی در عین نبودن.من در دنیا زندگی میکنم ولی به دنیا اجازه زندگی را در خودم را نخواهم داد
من از او خواهم گذشت
و به این اصل ایمان دارم
بی هیچ اشفتگی 
بی هیچ پریشانی
من اینگونه زندگی خواهم کرد تا بدبختی و خوشبختی . شکست و پیروزی برای من یکی شوند
من ادامه میدهم
تا جایی که نور وتاریکی ... زندگی و مرگ را به تعادل برسانم و به سکوتی ژرف برسم.
این حقیقت است.
مجتبی
در گاهی از زمان
شیراز
2.3.92


تاریخ : پنجشنبه 2 خرداد 1392 | 02:56 ب.ظ | نویسنده : مجتبی گودرزی | نظرات
غزل
بعد تو هیچکس نمیتونه من رو آتیش بزنه
پس بمون
و نفس بکش 
خسته  نشو گلم
با من بازی کن
شاید من تونستم بلاخره ماتت کنم
بعد تو هیچ حسی واسه من زیبا نیست



تاریخ : چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 | 10:46 ب.ظ | نویسنده : مجتبی گودرزی | نظرات

 می پرستم
می پرستم
بر در میخانه مستم
بی حساب از خود گذشتم
می همه جونم
می همه عمرم
می همه میستاند هر چه دارم در توانم



تاریخ : چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 | 10:38 ب.ظ | نویسنده : مجتبی گودرزی | نظرات
دل نوشته

خسته از حال و دل و جانم می سرایم
غزل برای شور مستی می سرایم

این تن بیمار که رسم نا اهلی نمی خواند
دل از خاک گرفته به جان می سرایم

در کوی هزارو یک شب ، تنهایم من
قصه مستی برای اهلان در شب می سرایم

من از سرو آزاد جهان نیز آزاده ترم
گرچه روح و روان را با قلمم می سرایم

چشم خود را خسته از دیدن دوستی دیدم
دیگر غزل برای هوشیار دلم می سرایم

این فصل گران که آواز مستی سر می دهم
تلخی شبی را از گذشته می سرایم

تو اگر یار گران بودی و من خیره به سر
بدان با تیک تیک زمان غزل می سرایم

فرهاد را سکوت کوه ش دامن زد به نادانی
بدان از روی هوا و نفس غزل نمی سرایم

پرسیدی عشق فرتوت زمان نمی شود هرگز
بدان که سالهاست که غزل فقط برای تو می سرایم

گمان به دل ساده و بی محنت پاره ام بردی تو
عمری ست که ار  نفس عطر و مشک جانان  تو را می سرایم

مجتبی گودرزی- در زمان-شیراز-18.2.1392 


تاریخ : چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 | 01:22 ب.ظ | نویسنده : مجتبی گودرزی | نظرات
در زمانی که صداقت
 گل نایابیست
 من با صمیمانه ترین جمله قرن
 " دوستت دارم" 
سخت
 بیگانه ام 





تاریخ : چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 | 12:07 ق.ظ | نویسنده : مجتبی گودرزی | نظرات
  کوچولو

تو با این همه زیبایی ......... محاله که از عشق متنفر باشی
تو بهترینی واسه من
تو با این همه زیبایی.........چه دیدی که بیخود  یخی سنگی شدی
با من از روحم صمیمی تر
تو با این همه زیبایی......... چرا ترسیدی از  خواستن من
تو همه عمرمو جونم
تو با این همه زیبایی........ دیگه  دلسردی از بودن با من
...
تورو تنهات میزارم ای همه زیبایی
ای همه وصل نثر و شعرم
ای همه ترس درونم
ای همه آهنگ چنگم
راضی تری دارم که از من هوشیار تر است
و از تو زیباتر.
مجتبی گودرزی . در آنی از زمان. برای هوشیار زمانش. 17 اردیبهشت 1392



تاریخ : سه شنبه 17 اردیبهشت 1392 | 07:19 ب.ظ | نویسنده : مجتبی گودرزی | نظرات
چرا نمیخوای بفهمی؟

غزل برای دل دیوانه یارم می سرایم
پیر گفت: یار دگر ، خرقه ارزان تو را به تن کرد و آواز خوشبختی سر میدهد.
حالا فهمیدی ؟

مرا پیر خودت کردی و دست تقدیرم نتواند ره مستی ترا خواند.
در زمان برای غزلم. مجتبی گودرزی 17 اردیبهشت 1392


تاریخ : سه شنبه 17 اردیبهشت 1392 | 07:13 ب.ظ | نویسنده : مجتبی گودرزی | نظرات
بیشتر وقتا حس هیچ کاری رو ندارم....... نه برای بودن تو..... واسه درد غربت خودم
وقتی نیستی و هست بودنت واسه آدمای اطرافت خیلی چنگ به دل نزنه ، پس یعنی بری خیلی بهتره
نمونی خیلی بهت بیشتر خوش میگذره
ما ادما زود یاد گرفتیم  زود همو سیاه کنیم. سفید کنیم. جدیدا همه رنگها رو هم  اکتشاف کردیم. نقاط ضعف و قوت همه رنگهارو بلدیم. و واسه همینه چپ و راست رنگی میشیم.
زود همدیگر رو زندانی میکنیم.. زودم آزاد ... ولی یادمون میره یه شب بازداشتی چقد سخته
تو یه پوسیدگی  دل  فکری به حال هم نمیکنیم.
.
..
...
وقتی دلم میخشکه 
...
...
..
.
اینجوری میشم. مجتبی گودرزی. در آنی از زمان. 17 اردیبهشت 1392


تاریخ : سه شنبه 17 اردیبهشت 1392 | 06:00 ب.ظ | نویسنده : مجتبی گودرزی | نظرات
سایه کوچکی من هنوز رنگ روشنی دارد و تا ورای آنسوها خواهد رفت.
او تار بودن را به ارث نبرده بود.
او مزه شدن 
سرد شدن
یخ شدن
محو شدن را
از افتاب 
از او که میبارید رنگ روشنی را
از او که برای همه ستاره ها قصه میگفت
به ارث برد.
سایه کوچکی من در اختفای پستوی خانه ای به حراج رفت.
او خوب و بد هستی اش را میدانست.
او گرمترین 
شیفته ترین
پاکترین شراب مستی را...
به افتاب زمینش  به دنیای نیستی خودش  هدیه داد.
کوچکی اش را با قصه ای تاریخ وار رقم میزد. تکرار 
تکرار
تکرار
سایه اگر دیده به روی افتاب میگشود... ره پروانه به آتش شمع میگشود.
او که همگان در بر دیده هایش چو شمع میبود... قصه تلخ نیست شدن  را به آفتاب  آموخت.
...
....
.....
سایه با صدای و انگشتان مجتبی گودرزی در گاهی از زمان. برای افتاب می پرست زمان ....16 ادیبهشت 1392.



تاریخ : سه شنبه 17 اردیبهشت 1392 | 01:50 ب.ظ | نویسنده : مجتبی گودرزی | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  

  • قالب وبلاگ
  • قالب وبلاگ
  • ضایعات